۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

اردوگاه مرگی به اسم «کمپ ترک اعتياد»


تبعید معتادین به جزیره مرگ

رژيم ضدبشری که خود عامل اعتياد و گسترش پديده شوم اعتياد است و ايران را تبديل به محل ترانزيت قاچاق مواد مخدر کرده است، قربانيان جنايت خود را در کمپهای اعتياد به کام مرگ می کشاند.
در اين کمپها به جای اين که به درد معتادان رسيدگی شود و درد آنان طبق اسلوبهای علمی درمان شود، اين قربانيان در معرض بدترين شقاوتها و جنايتهای عوامل رژيم قرار می گيرند. نمونه زير گويای عمق جنايتی است که رژيم آخوندی عليه اين قربانيان درکمپهای به اصطلاح ترک اعتياد مرتکب می شود.
سايت پاسدار رضايی موسوم به تابناک 4 دی 92 به نقل از روزنامه حکومتی شرق گزارشی دارد از يک کمپ اعتياد رژيم به نام شفق که متن گزارش به شرح زيراست:
«53نفر از معتادانی که به شفق آورده شدند اسهال خونی گرفتند و مردند»، «انترن به بچه ها می گفت اگر برايم برقصيد داروی سرماخوردگی می گيريد»، «پايم را از خط زرد آن طرف تر گذاشتم و تا سرحد مرگ با لوله سبز کتک خوردم» و… اينها همه روايتهای معتادانی است که تجربه رفتن به اردوگاه ترک اعتياد اجباری «شفق» را از سر گذرانده اند. روبه رويم می نشينند و می گويند و می گويند. شايد برای ساعتها حرف دارند؛ روايتهای تکان دهنده ای از شفق، از نگاه و سيستمی که معتاد را شهروند نمی داند يا حتی انسان؛ روايتهايی آن قدرتکان دهنده که گاه مجبورت می کند مصاحبه را قطع کنی و بروی قدم بزنی يا چند نفس عميق بکشی. اردوگاه اجباری درمان اعتياد «شفق» يا به قول مسئولان «کمپ شفق» اردوگاهی است که بر اساس اصلاحيه قانون درمان اعتياد مصوب مجمع تشخيص مصلحت نظام در سال 89 برای درمان معتادان متجاهر يعنی معتادانی که از ظاهرشان می توان پی به اعتيادشان برد ايجاد شد. قرار بود اين اردوگاه زيرنظر شورای هماهنگی مبارزه با موادمخدر ايجاد شود و وزارت بهداشت، ستاد مبارزه با موادمخدر، شهرداری تهران و… در ايجاد و تجهيز و ساماندهی معتادان در اين مراکز مشارکت داشته باشند اما هيچ کدام از اين اتفاق ها نيفتاد و در عمل شفق به جايی برای نگهداری معتادان برای مدتی کوتاه بدون رعايت کمترين حقوق انسانی شان بدل شد. آنچه در ادامه می خوانيد گفت و گو های ما با معتادانی است که از «شفق» بازگشته اند با روايتهايی از مرگ، گرسنگی، ضرب و شتم و…
سيدمحمد 33 ساله است. با موهای جوگندمی، صورتی بسيار لاغر و استخوانهای بيرون زده. می گويد: «10سال مصرف موادمخدر را داشتم. دو سال است که با مصرف متادون پيشگيری می کنم. من با اين که کارت «متادون» داشتم، توسط گشت شهرداری من را گرفتند. حتی از ما تست گرفته نشد در حالی که قرار بود تست گرفته شود و تحويل «شفق» شدم».
چه زمانی شما را گرفتند؟
دو ماه پيش، 47روز آنجا بودم. در ميدان شوش داشتم می آمدم به همين مرکز گذری درمان اعتياد که پناهگاه ماست. نيروی انتظامی من را دستگير کرد، کارت «متادون» خود را نشان دادم، مأمور گفت بيا برويم آزادت می کنيم، مشکلی ندارد. گفتم تست بگيريد من مشکلی ندارم، اما شب تا صبح ما را نگه داشتند و بعد ما را به شفق بردند. من حتی گفتم پول کيت تست اعتياد را از جيب خودم می دهم تا از ما تست بگيرند و اگر موردی نداشتيم ما را آزاد کنند، اما اين کار را نکردند. من به کمپ رفتم، وقتی برگشتم وزنم چندين کيلو اضافه شده بود يا حتی وقتی مواد را مصرف می کردم وزنم و ظاهرم خيلی بهتر از زمانی بود که از شفق آزاد شدم. من هر سری که ترک می کردم سيستم بدنی ام برمی گشت وزن و ظاهرم درست می شد، اما الآن اين ظاهر آدمی است که تازه از شفق آزاد شده است. بچه ها تعجب می کنند به من می گويند مصرفت را خيلی بالا بردی؟ من می گويم من تازه از «شفق» آمده ام ديگر خودتان متوجه شويد چه وضعيت غذايی افتضاحی در آنجاحاکم بود.
تعدادتان در «شفق» چقدر بود؟ آيا کف خواب هم داشتيد؟
سه، چهار روز در هفته، هر اتاق 20، 30نفر کف خواب داشت. در هفته تنها دو روز بچه ها روی تخت می خوابيدند.
«شفق» سوله است؟
يک سوله يک تيکه است با 14 اتاق روبه روی هم. هر اتاق 50 تخت دارد. کف هر اتاق هم 20، 30نفر کف خواب هستند. هر سه نفر دوتا پتو، يکی زير و يکی رو با وجود سرمای آن جا.
وسايل گرمايشی ندارد؟
نه سيستم گرمايشی ندارد، اصلاً موتورخانه کار نمی کند. من بيرون که آمدم 20، 30هزار تومان هزينه دوا و دکترم شد. بابت سرماخوردگی و آب سرد. اعتراض که می کرديم به ما می گفتند همينی که هست.
يعنی برای استحمام آب گرم نداشتيد؟
نه نداشتيم می گفتند همينی که هست با آب سرد.
آنجا فقط سه وعده غذايی می دادند؟ ميان وعده يا ميوه چطور؟
نه اصلاً ميوه را که بايد در خواب می ديديم. تازه بعضی مواقع نان همراه غذا را قطع می کردند می گفتند نيامده، بعضی مواقع صبحانه چايی تلخ بود و می گفتند قند و شکر نيست. وضعيت نظافت هم افتضاح بود. اصلاً چيزی به نام مايع دستشويی، تايد و شامپو نداشتيم. يادمان رفته بود.
آنجا آيا مورد ضرب و شتم و تنبيه بدنی هم قرار می گرفتيد؟
بله.
چرا شما را مورد ضرب و شتم قرار دادند؟
اين کار را می کردند که وحشت ايجاد کنند.
پيرمردی برای رفتن به دستشويی مشکل داشت، نمی توانست خودش را نگه دارد، سه بار تکرار کرد و به همين خاطر پيرمرد 70ساله را به شدت کتک زدند.
وضعيت استحمام و استفاده از سرويس بهداشتی چطور بود؟ آيا تعداد حمام و سرويس بهداشتی کافی بود؟
استحمام و استفاده از سرويس بهداشتی آنجا ساعت داشت؛ مثلاً پشت بلندگو اعلام می کردند برای 20دقيقه تردد باز است. برای 800نفر پنج تا سرويس بهداشتی و اگر تردد طول می کشيد با لوله سبز کتک می زدند، هر کسی که جا می ماند را کتک می زدند.
چندبار در روز زنگ سرويس بهداشتی را می زدند؟
سه بار؛ يک بار قبل از صبحانه، قبل از ناهار و بعد از شام.
آنجا چه تعداد نيرو مستقر بود؟ نيروی انتظامی يا… ؟
آنجا نيروی انتظامی نيست، دست اندرکاران خودشان بودند. بعضی هايشان خودشان مصرف می کردند. خود من ديدم آقای «آ» که مسئول آنجا بود مصرف می کرد. من انفرادی بودم، پايپ خودش را نشان داد و چنين آزاری را در دوره ترک به ما می دادند.
به چه دليلی شما را به انفرادی بردند؟
برای همون تنبيهی که شده بودم.
بازرسهايی که می آمدند از کدام ارگانها بودند؟
از قوه قضاييه و وزارت بهداشت اما بچه ها را می ترساندند تا حرفی نزنند.
آيا آنجا مددکار و پزشک مستقر بود؟
مددکار آقاي… بود، که الآن چندين سال است آنجا مستقر است و پولش را از پيمانکار می گرفت و هيچ کاری نمی کرد.
يعنی خدمات مدد کاری به شما ارايه نمی شد؟
اصلا، به هيچ عنوان، من زندان رفتم و تجربه خدمات مددکاری را دارم، اما آنجا چيزی به نام مددکاری وجود نداشت.
معتادانی که آنجاب ودند خانواده هايشان در جريان قرار می گرفتند؟ ملاقاتی داشتند؟
مسئولان آنجا می آمدند و شماره ها را جمع آوری می کردند و می گفتند تماس می گيريم، اما اين کار را نکردند.
آنهايی که «اچ آی وی» مثبت بودند يا هپاتيت دار شدند آيا خدمات درمانی دريافت می کردند؟
اصلاً توجهی نمی شد. مثلاً کسی بود که مدارک پزشکی داشت و زيرنظر دانشگاه علوم پزشکی بود و دارو می گرفت؛ «اچ آی وی» مثبت و هپاتيتی بود. وقتی گفت مدارکش را پاره کردند. اهميتی نمی دادند.
اسهال خونی چطور؟ آيا در مدتی که آنجا بودی کسی مبتلا شده بود؟
آن سالی که اسهال خونی شايع شد، من شفق بودم. 48نفر مردند. اول پنج نفر در «شفق» مردند و بعد مابقی را به کمرد انتقال دادند و آنجا مردند. زمان طرح اجلاس سران بود که همه را می گرفتند.
پس زمان طرح اجلاس هم جمع آوری شدی؟
بله.
آن موقع ظرفيتها چطور بود؟
افتضاح بود، آمار کل تخت «شفق» 450نفر است. هزار و300نفر آمارمان در آن زمان بود يعنی داخل راهرو و دستشويی هم معتادان می خوابيدند. هر اتاقی 60نفر کف خواب داشت و همين باعث شد اين بيماری شايع شود و يک نفر که اسهال خونی داشت باعث شد 53نفر بميرند.
چرا آنها را به کمرد انتقال دادند؟
چون بازرس می آمد و می خواستند سروته قضيه را هم بياورند.
تعداد فوت شدگان در «شفق» چطور بود؟ آيا زمانی که شفق بودی کسی فوت شد جز ماجرای اسهال خونی؟
بله پيرمردی بود که به خاطر آب سرد حمام و اينها، بيمار شد و اهميتی ندادند و فوت شد و يکی هم بود که سيستم گوارشش مشکل داشت.
اينهايی که فوت می کنند جنازه شان را تحويل خانواده می دهند؟
خير، در ابتدا می فرستند پزشکی قانونی و برگه فوت صادر می کنند. علت فوت را نرسيدن موادمخدر عنوان می کنند، در حالی که اصلاً ربطی ندارد، چون معتاد پس از سه، چها رروز پاک می شود و بعد از 37روز دليلی ندارد به خاطر نرسيدن مواد مخدر بميرد.
مسئول مرکز گذری می گويد مأموران چشم سيروس را ترکانده اند. «شفق» هم رفته است. سيروس وارد می شود با چشمی به رنگ خون، اطراف چشمش کبود و ورم کرده و زخم است. هول می کنم به محض ديدنش.
می پرسم چشمت چه شده است؟
مأموران زدند.
نيروی انتظامی؟
آره.
برای اين که می خواستند به شفق بروی؟
آره، اجباری است ديگر. می گيرند و می برند و نگه می دارند. ما معتادان مريضيم، عوض اين که از ما حمايت کنند با ما بدرفتاری می کنند.
پس چرا نرفتی و اين جايی؟
من را از هشت صبح بردند تا هشت شب. بدون نان و آب و غذا… بعد من را رها کردند، نمی دانم چرا. پيرمرد صدايش در نمی آيد. نگاهم را از زخم هول انگيز چشم اش می دزدم. می گويد: همه معتادان را در شفق عقده ای کردند.
چندبار شفق رفتی؟
دو، سه بار.
آخرين باری که رفتی کی بود؟
پارسال بود.
چه موقع؟
22شهريور. يک بار خودم را از ماشين پرت کردم تا به آنجا نروم.
آقا سيروس! درباره شفق تعريف می کنيد؟
شفق جای خوبی است؛ اگر تعداد جمعيتش کم باشد. ظرفيتش 600نفر است؛ اگر 600نفر باشيم خوب است اما هزارو800نفر بوديم. شفق در مقابل اين تعداد خيلی ضعيف است. نه غذای خوبی می دهند و رفتارشان هم با بچه ها خوب نيست.
برای چی؟
چون پا رو خطی می کردند.
پا رو خطی يعنی اشتباه؟
آره.
پا رو خطی هايتان چی بود؟
مثلاً می گفتند چرا صدايت کردم، نگاه نکردی. بعد قسم می خورديم می گفتيم نشنيدم، ببخشيد. اما کتک می زدند.
شهروز را صدا می زنند. شبيه معتادها نيست. چهره سرحالی دارد و درشت اندام است و سيه چرده با ته ريش و جای چند زخم بر صورتش. کاپشن چريکی به تن دارد. می نشيند روی صندلی و شروع می کند: «من دو دفعه «شفق» رفتم. 30ارديبهشت يک بار من را گرفتند تا اواسط خرداد و فردای عيدفطر گرفتند و اول برج هشت آزاد شدم».
کجا گرفتند؟
تو خيابان «شوش» می آمدم «دی ای سی»، در حال راه رفتن با دست خالی بدون مواد. دومدل دستگير می کنند، يک مدل زير نظر «ناجا» ست و يک مدل زيرنظر شهرداری است. به دسته اول می گويند انفرادی ناجا، چون تک تک می گيرند و مدل دوم را طرحی شهرداری می گويند.
درباره وضعيت شفق تعريف می کنيد؟
آنجا وقتی وارد می شوی دکتر «ح نامی» است که او امضا می کند بايد وارد شويد يا خير. آقايی هست معروف به رضا موتوری. او گوشی و پول می گيرد و خيلی راحت جواب آزمايش اعتياد را منفی می کند.
وقتی مثبت می آوری و می رويد داخل سالنی که تقريباً 200، 300متر است. دو سری که من را گرفتند يکسری 400نفر بوديم که می گفتند طرح توفان يک، يکسری هم 600نفر بوديم که می گفتند طرح توفان 2. همه را می ريزند داخل آن سالن. آن سالن دو دستشويی بيشتر ندارد. آب شيرين که به هيچ عنوان وجود ندارد. با دبه 20ليتری آب می آورند، با دست بايد آب بخوری. 500، 600نفر در آن حالت خماری و درد و ترک فيزيکی، نه آبی هست برای دوش گرفتن و نه آبی برای خوردن. عين گوسفند 600نفر را می فرستند وسط و لوله سبز دست گرفته اند و کتک می زنند. يکسری ستون وسط سالن است که می گويند ستون سخنگو اگر صدايت در بيايد به ستون بسته می شوی و اگر درگير شوی کتک بدی می خوری. اگر بگويی که به خانواده ام اطلاع بدهيد، می گويند من زنگ می زنم اما بايد به خانواده ات بگويی که يک شارژ 10هزارتومانی بفرستند. اگر نفرستی دمارت را درمی آورند. درباره بچه های شهرستان هم به خانواده شان می گويند به اين حساب پول بريزيد و ما هوای بچه تان را داريم. وقتی طرح فيزيکی تمام شد و خماری را پس داديم، وارد سالن اصلی شديم. 15تا دوش حمام است با جمعيت 60نفری هر اتاق. زن و بچه دار، پيروجوان فرقی نمی کند، همه لخت مادرزاد بايد بروند زير دوش. سه دقيقه مهلت حمام است اما خبری از صابون و شامپو و اينها هم نيست. به هيچ عنوان هم آب گرم نمی بينی. تابستان و زمستان آب سرد است. هفته ای يک بار سهميه حمام داريم، آن هم همان سه دقيقه است. شپش غوغا می کند؛ از سروکول مردم بالا می رود. مريضی بيداد می کند و با هر عنوانی هم که مريض شويد دکتر می رويد يک قرص سفيدرنگ می دهند. برايشان فرقی ندارد. معتادان خيلی راحت می ميرند جلوی چشم همه. من دوباری که آنجا بودم شاهد مرگ پنج، شش نفر بودم.
به چه خاطر؟
وقتی شما اعتياد داری بدنت ضعيف است و وضعيت غذايی هم که نزديک صفر است. صبح يک تکه نان و لواش يک نخود پنير می دهند. ظهر اين قدر برنج است (کف دستش را نشان می دهد). خدا سر شاهده من کسی را آنجا ديدم که مقوا خرد کرد داخل سوپش که ته دلش را بگيرد. شب هم اندازه ظرف بستنی کوچک سوپ جو می دهند و هر شب هم شام سوپ جو است. بدن معتاد ضعيف است و بيشتر گرسنگی عذاب می دهد و آب شيرين هم نيست. روزی يک 20 ليتری آب شيرين می آورند و از امروز تا فردا آب نيست. وقتی آب شيرين نيست آب شور می خورند و خيلی معذرت می خواهم اسهال خونی می گيرند و بدن ضعيف است و کسی به داد اينها نمی رسد و جان می دهند.
آنجا پزشک دارد؟
نه، دوتا انترن شيفتی هستند. وقتی مريض می شويد 10 تا 20نفر را با هم می برند. خدا شاهده من به چشم خودم ديدم انترن شربت گلو را داخل نوشابه خانواده قاطی می کرد و می گفت هرکی برقصد شربت می دهم بخورد. بچه ها را به رقص واداشت تا تفريح کند. می گفت می رقصی يا نه؟ بعد بيمار می گفت من نمی توانم برقصم، مريضم. انترن می گفت شربت نمی دهم، برو نفر بعد. وقتی هم اعتراض می کرديم، می گفتند اين جا اردوگاه ترک اجباری است. اما جای ديگر که راجع به «شفق» صحبت می شود، می گويند نگوييد اردوگاه اجباری، بگوييد کمپ شفق. يک روز آقايی را کتک زدند، گفت خدايا چرا به داد ما نمی رسی. مسئول آنجا آمد، و گفت ببين شفق خدا ندارد. اصطلاحشان معروف است؛ می گفتند آسمان شفق خدا ندارد که شما خدا را صدا می کنيد. هيچ کس به داد ما نمی رسيد. من خودم دو دفعه رفتم و عين دو دفعه تا بيرون آمدم مصرف کردم چون برايم عقده و کينه شده بود زيرا با ميل خودم نرفتم و زوری رفتم با آن بلاهايی که آنجا سر ما آوردند. از در که بيرون آمدم، بيرون، کشيدم. بدترين کارها را از معتادان می کشيدند؛ از بنايی و نقاشی برای يک نخ سيگار. چون آنجا سهميه هر نفر يک نخ سيگار بيشتر نيست. آنجا قانونش سه ماه و يک روز است؛ پول سه ماه و يک روزش را می گيرند و بعد ما را زودتر آزاد می کردند. يک روز هم بازرسی آمده بود و به کيفيت غذا معترض بود. در جواب گفتند بودجه نداريم، بازرس گفت برای 400نفر برای سه ماه و يک روز شهرداری 900ميليون بودجه داده است. چطور اين غذا را می دهيد.
مسلم پيرمرد است، با چشمانی روشن. شوخ است و پرحرارت حرف می زند. می گويد: در گرمخانه دستگير شده است.
می گويم درباره وضعيت شفق توضيح دهيد؟
می گويد: «آنجا از لحاظ آمار و غذا افتضاح است. معتادان از زور گرسنگی زدوبند می کردن، سيگار می دادند و وعده غذايی هم را می گرفتند. ظهر برنج می دهند که سير نمی کند و واقعاً بايد گشنگی کشيد. هيچ گونه امکاناتی ندارد. امکانات را نمی دانم شهرداری بايد بدهد يا جای ديگری. آنجا ظرفيتش 600تا تخت است اما بالای هزارو800نفر آنجا ساکن بوديم. شپش بيداد می کرد و حمام خوب نداشت. خود من را يک مدت بردند «شفق»، بعد برای طرح پيرمردها بردند کمرد که بهتر بود. پيرمردها را می بردند کمپ علی صابر که بعد از مدتی هم رها می کردند. در «شفق» احترام نمی گذارند مثلاً خود من آمدم اين طرف خط زرد و در حد مرگ کتک خوردم.
خط زرد يعنی چه؟
فرض کن اين جا راهرو است، خط زرد می کشيدند وسطش و ما حق نداشتيم آن طرفش راه برويم اگر می رفتيم کتکمان می زدند.
برای چی؟
برای چی ندارد قانونش است.
چند روز شفق بودی؟
دوره من 28روزه بود که 21روزش را شفق بودم و بعد من را برای طرح پيرمردها بردند کمپ علی صابر که فردايش به دستور سردار روزبهانی آزادم کردند.
راجع به «شفق» بيشتر صحبت می کنی؟
«شفق» را در کل بگويم ببندی بهتر است.
در مدتی که آنجابودی شاهد مرگ کسی هم بودی؟
چرا يک نفر بود که سکته کرد. يک پيرمردی هم بود که ماند زيرپا، يکدفعه در را باز می کردند- آقايان خيلی معذرت می خواهم- همه بروند دستشويی همه فرار می کردند و روی هم می افتادند، دمپايی هم نبود هيچ چی نبود که پيرمرد ماند زير دست وپا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر