۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

شانزده آذر، روز تولد توست از د. نجمی

دانشجویان دلیر, برای برگزاری تظاهرات 16 آذر  عزم جزم کرده اند


با هزار شوق که در آزمون دانشگاهها شرکت کرده باشی. با هزار احساس پيروزی و سعادت که نام خود را در فهرست قبولشدگان ديده باشی، با هزار احساس افتخار و رضايت که روپوش پزشکی يا مهندسی بپوشی يا روی صندلی حقوق و علوم و سياست و ادب و هنر بنشينی، و در فضای با شکوه عمارتها و باغچه های دانشگاه قدم گذاشته باشی، اما هنوز سه ماهه نخست ورودت به دانشگاه تمام نشده، دانشگاه ناگهان با تو حرفهای ديگرش را شروع می کند.

بله! ناگهان، همهٴ شوقها و دنيای زيبای آرزوهايت را برهم می زند، و يک دنيای ديگر جلو چشمهايت قرار می دهد. همين دانشگاه که به آن وارد شده ای! همين فضای اميدها و آرزوها، همين سرسراها و تالارها و سالنهايی که به تو اميد آينده ای درخشان می دهد، ناگهان در برابرت می ايستد و حرفهايش را می زند.

هنوز سه ماه نگذشته. يعنی درست روز شانزده آذر. روزی ست که هر کس آن حرفهای ديگر را نشنيده باشد، سرانجام اين روز روز شنيدن است. صدا از ديوارها می آيد. از داخل سرسراها، از سالنها، از فضای ايستاده روی باغچه ها. صدايی از نفس های تند و داغ يک وجدان بيدار. يک وجدان روشنگر و مسئول! تجسم يافته در قامت سه شهيد. سه قطره خون! شريعت رضوی، قندچی، بزرگ نيا. اما اين صدای تنها آن سه تن نيست. آن سه تن تنها تنديس نامريی و نماد اين وجدان بيدار شده اند. اگر درست گوش کنی، صدای خيلی ها را از درون آن می شنوی. اين صدای ميرزاتق خانها، جهانگيرخانها، کوچک خانها، خيابانی ها، مصدق ها، طالقانی ها، حنيف نژاد ها، پويانها، اسکويی ها، رضايی ها، و هر آن کسی است که در اين سرزمين، احساس کرد که نسبت به اين مرز و مردم آن مسئول است. اين صدای بيداران اين خاک است. صدای پيشتازان آزادی. پيشوايان جنبشها. خودت نامهايشان را پيدا کن.

اما اکنون تو گوش می کنی و آن وجدان بيدار تو را خطاب کرده است. درست در روز شانزده آذر. می گويد:
«سالهاست در همين روز سر راه هر دانش پژوهی که به اين مکان پا گذاشت می ايستم. و حرفهايم را تکرار می کنم. تو هم خوش آمدی! به خانهٴ دانش! خانهٴ بينش! خانهٴ کرسی های فهم و شعور و علم و فرهنگ و هنر؛ به مرکز علومی که از روز نخست، دانشمندان اين خاک از ابن سيناها تا خوارزمی ها تا هشتروديها تدوين کردند. خوش آمدی! اما بدان که مدتهاست که منتظرت بودم تا برسی. تويی که می خواهی جزو فرهيختگان اين سرزمين باشی! اين خيلی خوب است. اما آيا می دانی که به مکانی پا گذاشته ای که شايد آن را خوب نمی شناسی؟ اين جا محل تولد تو نيز هست!

تولدی ديگر! تولدی خجسته تر. می دانی! تنها آموختن علوم، می تواند خيانت به آنها نيز باشد. تنها دانستن حقيقت، می تواند تحقير آن هم باشد. اين جا که آمده ای بايد چشمانت را به تمامی باز کنی. در آغاز، همين جا! همين جلو پايت را ببين. آن سه قطره خون که آنجا بر سنگهای جلو دانشکدهٴ فنی چکيده را می بينی! آن سه قطره خون را آورده ام آنجا که نمادی باشد از خونی که در اين سرزمين ريخته می شود. برای اين که هر سال به تو نشان بدهم. آن سه تن را هم من برگزيدم. آن سه تن، نمادی از بسيار بيداران اين خاکند. نمادی از سران جنبشها، بنيانگذاران جنبشها. آن روز روز تولد آن سه تن بود. روز شهادتشان نبود! نمی بينی که آنها به طور جاويدان در اين مکان و اين فضا مانده اند؟

همهٴ افتخار من هم به آنهاست. به آن بيدارانم. و حالا تو آمده ای!

تا کنون گذاشتم که از شادی ورود به دانشگاه، لذت ببری! گذاشتم که قدری در آن بگردی! اما امروز می خواهم تو را متولد کنم. با دميدن روحی در تو. روح سرکش آزاديخواهی! روح شورشگر انقلاب برای رهايی!… آمده ای که علم بياموزيد! آن علم، اين مسئوليت را هم با خود دارد؛ وگرنه تمام نخواهد بود. می توانی تنها علوم را بياموزی و از اين محيط فارغ التحصيل شوی! اما بدان که تولد نيافته خارج خواهی شد. اکنون آمادهٴ تولدی ديگر هستی. فريادها را با من تکرار کن!. با آن سه تن!. با آن هزاران بيدار! گوش کن! از درو ديوار دارد صدا بلند می شود.

«درد» بی پرده از در و ديوار
در تجلی ست يا اولی الابصار
پا به راه طلب نه! از ره عشق
بهراين راه، توشه ای بردار
اين ره! آن زاد راه، و آن منزل
مرد راهی اگر، بيا و بيار!
… و آن روز روز شانزده آذر بود. … و آنان که متولد شدند فريادها را تکرار کردند: اينسان:
برپا! برپا! ای هموطن!
يارانت شد گلگون کفن!
در زندانها از شکنجه ها!
سرها گشته دور از بدن!
برپا! برپا! ای هموطن! برپا! برپا! ای هموطن… برپا!… برپا!… اي… .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر